تبليغاتX
تماشاگه راز
شنبه 1389/10/18
نوشتن را...؟

شروع میکنم... نه با دستم، با دلم...

بعد از نمیدانم، یک سال، دو سال... بیستر گذشته انگار... انگار صد سال شده از ننوشتنم...

*

لینک ثابت
 زمزمه شده شده در ساعت 15  توسط سحر  | 

***

جمعه 1388/05/16
 

هنوز نمی دونم کجا "دانشگامونه" و کجا "دانشگاشون" !!!!!

ولی در کل... آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!!!!!

*

لینک ثابت
 زمزمه شده شده در ساعت 22  توسط سحر 

***

شنبه 1388/05/10
آقای دکتر: "نتیجه مهم نیست...مهم اینه که از زندگیتون لذت ببرین"

اصلاحیه!!

         "نتیجه مهمه...مشروط بر اینکه باعث بشه از زندگیتون لذت ببرین!"

*

لینک ثابت
 زمزمه شده شده در ساعت 12  توسط سحر 

***

یکشنبه 1388/05/04
 

این یعنی خود خوشبختی...چه رتبه کنکورش یک باشد چه صد هزار...

*

لینک ثابت
 زمزمه شده شده در ساعت 12  توسط سحر 

***

جمعه 1388/05/02

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و

خاموشی گناه ماست...

این شعر علاوه بر یاد آقای ف. افتادن یک چیز هایی را صاف می آورد جلوی چشمم.

مثل گناه... پنج سالمان که بود و با مهسا می رفتیم مهد کودک،خانم رضایی-مربی مهدمان- می گفت «دروغ کار بدیه» این یعنی دروغ گناه بود...هفت هشت سالمان که شد یک بار سر اینکه دوچرخه کداممان تند تر می رود دعوایمان شد و قهر کردیم، یک ماه قهر بودیم تا اینکه اتفاقی توی کلاس ژیمناستیک همدیگر را دیدیم و به نظر هردویمان چقدر توی این یک ماه اذیت شده بودیم، پس قهر هم گناه بود... یادم می آید توی آمادگی با چند تا از بچه ها کیف یکی را با مداد سیاه خط خطی کردیم، وقتی فهمید خیلی گریه کرد و ما فهمیدیم اذیت کردن هم گناه است... وقتی رفتم راهنمایی یک دوستی داشتم که مامان و بابایش را دوست نداشت، اولین بار که مامانش را دیدم یک چیز دیگر هم فهمیدم، فهمیدم نا شکری هم گناه ست...سال آخر راهنمایی یکهو ل. گفت دیگر نمی خواهد با هم دوست باشیم، غرورم نگذاشت آن وقت بپرسم چرا؟ اما دو سه ماه بعد خودش گفت چرا! آمده بود معذرت خواهی، معذرت خواست و گفت چون فکر می کرده دروغ گویم، آن وقت بود که فهمیدم نه فقط دوغ گفتن، که دروغگو پنداشتن هم گناه ست... آن وقت من ل. را نبخشیدم، و وقتی دلم برایش تنگ شد فهمیدم دل شکستن هم گناه ست...

یک چیز دیگری که صاف می آید جلو چشمم خاموشی ست... گاهی بعضی جاهای زندگی آدم ها خاموش می شود...مثل دوسال پیش که توی زندگی من ماندانا خاموش بود...  خاموشی هیچ وقت خوب نیست، به خصوص وقتی روشنایی را می شناسی... وقتی این تکه از زندگی م روشن شد واقعا فهمیدم دشمنی عین تاریکی ست...

پستم شد عین یک خطابه، و صد البته یک خطاب...گاهی وقتها یک تلنگر،یک اتفاق -هرچند ناخوشایند- خیلی کمک می کند همه گناه ها و خاموشی ها را پاک کنی...یک لیست جلویم بود با چند تا نقطه تاریک، دو هفته وقت برد تا روشنشان کردم... تاریکی ها را و دلم را...وحالا می دانم زندگی واقعا زیباست...شکر.


بعدا نوشت: زنده باد زندگی...!

*

لینک ثابت
 زمزمه شده شده در ساعت 17  توسط سحر  | 

***

جمعه 1388/05/02
همین دو دقیقه پیش جلو تلوزیون نشسته بودم...یکهو دلم شور افتاد...سایت سنجشو باز کردم...انگار فلج شده بودم...وقتی فهمیدم هنوز خبری نیست دلهره ام تبدیل شد به ترس...که چه کنم با چهار-پنج شب بعد؟! من که عین خیالم نبود...چرا اینجوری شدم؟ کاش یکی از این چهار تا دیوونه بیدار بودن...باید با یکی حرف بزنم... سپیده نه... اونم میریزم به هم...مرضی هم نه...بهم می خنده...کریم که اصلا... استرس جفتمون دو برابر می شه...مینا هم مسخره م میکنه...چرا هیچ نظری ندارم نسبت به نتیجه؟ بابا راس می گفت...کاش چک کرده بودم

حالم بد نیست...پا در هوام...بین زمین و آسمون... اتفاقا خوبم...از سه شنبه خیلی خوبم...خیلی خیلی خوب!

*

لینک ثابت
 زمزمه شده شده در ساعت 0  توسط سحر  | 

***

سه شنبه 1388/04/23

زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
دریاب مرا ساقی والله که چنینستم
ای ساقی مست من بنگر به شکست من
ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم
بشکست مرا دامت بشکستم من جامت
مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم
ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان
گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم
پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین
بنشین که چنین وقتی در خواب همی جستم
جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را
مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم
والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم

***

حیف شد امروز خرد نرفتیم! البته خوب شد سپیده گفت وگرنه علاف می شدیم همه مان! استاد ذ. ست دیگر!!

راستی! من فردا هم نمی آیم. هر کار خواستی...

*

لینک ثابت
 زمزمه شده شده در ساعت 15  توسط سحر 

***

دوشنبه 1388/04/22

خیالت راحت

"من" فردا نمی آیم

در غیابم

           هر کار خواستی بکن... بی دغدغه...


بعدا نوشت: جمعمان جمع بود فردا فقط استاد ذ. مان کم بود که آن هم رسید! (این را بعدا نوشت نوشتم که به خاطر نیم خط پست جدید نگذارم! توضیح دادم چون ظاهرا حرفهایم توضیح لازم شده!!)

*

لینک ثابت
 زمزمه شده شده در ساعت 13  توسط سحر 

***