هنوز نمی دونم کجا "دانشگامونه" و کجا "دانشگاشون" !!!!!
ولی در کل... آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!!!!!
هنوز نمی دونم کجا "دانشگامونه" و کجا "دانشگاشون" !!!!!
ولی در کل... آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!!!!!
اصلاحیه!!
"نتیجه مهمه...مشروط بر اینکه باعث بشه از زندگیتون لذت ببرین!"
این یعنی خود خوشبختی...چه رتبه کنکورش یک باشد چه صد هزار...
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و
خاموشی گناه ماست...
این شعر علاوه بر یاد آقای ف. افتادن یک چیز هایی را صاف می آورد جلوی چشمم.
مثل گناه... پنج سالمان که بود و با مهسا می رفتیم مهد کودک،خانم رضایی-مربی مهدمان- می گفت «دروغ کار بدیه» این یعنی دروغ گناه بود...هفت هشت سالمان که شد یک بار سر اینکه دوچرخه کداممان تند تر می رود دعوایمان شد و قهر کردیم، یک ماه قهر بودیم تا اینکه اتفاقی توی کلاس ژیمناستیک همدیگر را دیدیم و به نظر هردویمان چقدر توی این یک ماه اذیت شده بودیم، پس قهر هم گناه بود... یادم می آید توی آمادگی با چند تا از بچه ها کیف یکی را با مداد سیاه خط خطی کردیم، وقتی فهمید خیلی گریه کرد و ما فهمیدیم اذیت کردن هم گناه است... وقتی رفتم راهنمایی یک دوستی داشتم که مامان و بابایش را دوست نداشت، اولین بار که مامانش را دیدم یک چیز دیگر هم فهمیدم، فهمیدم نا شکری هم گناه ست...سال آخر راهنمایی یکهو ل. گفت دیگر نمی خواهد با هم دوست باشیم، غرورم نگذاشت آن وقت بپرسم چرا؟ اما دو سه ماه بعد خودش گفت چرا! آمده بود معذرت خواهی، معذرت خواست و گفت چون فکر می کرده دروغ گویم، آن وقت بود که فهمیدم نه فقط دوغ گفتن، که دروغگو پنداشتن هم گناه ست... آن وقت من ل. را نبخشیدم، و وقتی دلم برایش تنگ شد فهمیدم دل شکستن هم گناه ست...
یک چیز دیگری که صاف می آید جلو چشمم خاموشی ست... گاهی بعضی جاهای زندگی آدم ها خاموش می شود...مثل دوسال پیش که توی زندگی من ماندانا خاموش بود... خاموشی هیچ وقت خوب نیست، به خصوص وقتی روشنایی را می شناسی... وقتی این تکه از زندگی م روشن شد واقعا فهمیدم دشمنی عین تاریکی ست...
پستم شد عین یک خطابه، و صد البته یک خطاب...گاهی وقتها یک تلنگر،یک اتفاق -هرچند ناخوشایند- خیلی کمک می کند همه گناه ها و خاموشی ها را پاک کنی...یک لیست جلویم بود با چند تا نقطه تاریک، دو هفته وقت برد تا روشنشان کردم... تاریکی ها را و دلم را...وحالا می دانم زندگی واقعا زیباست...شکر.
بعدا نوشت: زنده باد زندگی...!![]()
حالم بد نیست...پا در هوام...بین زمین و آسمون... اتفاقا خوبم...از سه شنبه خیلی خوبم...خیلی خیلی خوب!
زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
دریاب مرا ساقی والله که چنینستم
ای ساقی مست من بنگر به شکست من
ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم
بشکست مرا دامت بشکستم من جامت
مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم
ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان
گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم
پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین
بنشین که چنین وقتی در خواب همی جستم
جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را
مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم
والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم
***
حیف شد امروز خرد نرفتیم! البته خوب شد سپیده گفت وگرنه علاف می شدیم همه مان! استاد ذ. ست دیگر!!
راستی! من فردا هم نمی آیم. هر کار خواستی...
خیالت راحت
"من" فردا نمی آیم
در غیابم
هر کار خواستی بکن... بی دغدغه...
بعدا نوشت: جمعمان جمع بود فردا فقط استاد ذ. مان کم بود که آن هم رسید! (این را بعدا نوشت نوشتم که به خاطر نیم خط پست جدید نگذارم! توضیح دادم چون ظاهرا حرفهایم توضیح لازم شده!!
)
تمام ثانیه های دیشب تا صبح را شمرده ام...برای اتفاقی که تا یک ماه پیش هر روز می افتاد: رفتن به خرد... خرد هنوز خرد است، پله ها هنوز همان قدر اند، حتی تابلو های راهرو ها هنوز سر جایشانند، و این آزارم میدهد. من از تمام آجر های این راهرو ها خاطره دارم، از تک تک این پله ها، و از همه پنجره ها...خدا را شکر که مریمی را دارم، وگرنه نمی دانم چطور باید پله ها را بالا بروم، پله هایی که...چند بار از این پله ها بالا رفته بودم؟ ده بار؟ صد بار؟ هزار بار؟ نمی دانم...نمی دانم چرا پای رفتنم سست شده، نمی دانم چرا باز ادا شده ام، ادای این که می خواهم زودتر برسم...از صبح هزار بار ذهنم پر از جنجال شده "مگه کجا داری میری؟" "مگه چیکار می خوای بکنی؟" و هر بار جواب داده ام"نمی دانم" پایم از روی آخرین پله که می گذرد انگار بر می گردم به یک سال قبل، از جلو "تجربی یک ماه پیش" و "پیش 3 حالا" سریع می گذرم، که هم چشمم به چشم آقای ف. نیفتد هم به تخته کلاس-که برایم یک سال حرف دارد----
خانم مدیر هم مثل آجر های راهرو ها تغییر نکرده، همان طوری که همیشه سر زنگ های تفریح بی دلیل بغلم می کرد! نمی دانم خانم پ. را که میبینم چرا فشار اشکهایم بیشتر می شود- باز خدا را شکر که مریمی را دارم- هر دویمان را بغل می کند " کاش زود تر می اومدین، خیلی احساس غربت می کردم" و من در دلم "من بیشتر"
تمام انرژی ام را نگه میدارم برای بیست دقیقه آینده، که از همه لحظه های این دو سال برایم سخت تر است. حتی سخت تر از اعترافم به عشق. خدا را شکر که مریمی را دارم، وگرنه خدا می داند چطوری باید این لحظه ها را بگذرانم، لحظه هایی که از ثانیه اول هجده سالگی منتظرشانم...
روی یک صفحه یکدست سفید، همیشه یک نقطه سیاه هست. مثل خوشی امروز که خب تلخی هم داشت. آدم های اینطوری "زالو" همیشه هستند یا به قول خانم خ. اجتناب ناپذیر، اجتناب ناپذیر و "وقیح"!! (یک ذره دیگر اگر عصبانی بودم باید در اینجا را تخته می کردم که نشود جای فحش و فحش کاری!!) باز هم خدا را شکر که مریمی را دارم، وگرنه تضمین نمی دادم به خیر بگذرد.
راستی امروز هر که دیدمان گفت"به به! خانمای فارغ التحصیل" راستش اولش خندیدم، ولی بعدش دلم گرفت. خنده چون فارغ التحصیل زیادی بزرگ است برای من و غصه چون انگار همه مهر کردندمان که دیگر خردی نیستیم...
خانم فارغ التحصیل
تیر 1388